مادرم پاش را تو یه کفش کرده بود . دائم زیر گوش پدرم بنای لند لند را گذاشته
می گفت : کوزه گر از کندله آب می خورد
خوب است که کارشناس هستی ، اونم از نوع آزمایشگاهی ایش .
بابا یه دفعه هم شده از پسرمان یک آزمایش خون بگیر،
ببین چقدر رنگ روش پریده ، کم خون نشده باشه ؟ بابا یه وقت ...
اینقدر مادرم گفت و گفت تا اینکه یه روز پدرم زور شد
مرا با خود به آزمایشگاه محل کارش برد .
توی ماشین کلی وعده و وعید بهم داد از توپ گرفت تا بلاخره
به دوچرخه کورسی راضی شدم.
داخل بیمارستان که شدیم یک راست رفتیم توی اطاق نمونه گیری، پدرم هرچه کرد دلش نیامد از جگر گوشه اش خون بگیرد .
پس از همکارش آقای احمدی خواست تا خونم را توی شیشه کند .
آقای احمدی مرد خوش اخلاقی بود. شانس آورده بودم انگار می شد
با کمی اصرار دلش را به رحم آورد که از خیر خونگیری ازم بگذرد .
چون فقط آزمایش سی بی سی ( CBC ) داشتم . با مشورت پدرم قرار شد مقدارکمی خون ازم بگیرند . پس خون گیری از نوک انگشتم تایید شد .
از شنیدن این حرف کلی خوشحال شدم . 

آقای احمدی روپوش سفید تمیزش را با یک نظم خاصی تا کرده بود . وقتی آن را از داخل کیسه نایلون در آورد . بوی مخصوصی بلند شد انگار تازه از اطوشویی گرفته بود. به آرامی روپوشش را تن کرد با عجله یه نگاهی داخل آینه انداخت فورا یقه اش را مرتب کرد.
بعد با مهربانی سراغ من آمد.
اسمت چیه ؟
- اوم ... اوم ...علی
- به به ! علی آقا
- کلاس چندمی عزیزم؟
- می روم کلاس اول آقا
- به به ! چه پسر خوبی
دست چپم را گرفت . انگشت وسطی آن را بر انداز کرد بعد با پنبه آغشته به الکل انگشتم را پاک کرد.همینطور که انگشتم را نسبتا محکم در دستش گرفته بود. با دست دیگر
سوزنی را که دورازچشم من قبلا آماده گذاشته بود . نوک انگشتم زد . خاطره آن روزی که سربه سر زنبورها گذاشته بودم دوباره برایم تازه شد .


پدرم با دقت به خون سر انگشتم نگاه کرد. و زیرلب با خودش یه چیزی گفت .انگار شکر می کرد. همین جا بود که احساس رضایت را در چهره اش به خوبی خواندم. بعدها فهمیدم آدمهای با تجربه که در آزمایشگاه کار می کنند می توانند از روی رنگ خون غلظت خون را حدس بزنند.آقای احمدی قطره اول خون نوک انگشتم را با پنبه پاک کرد . ولی خون از نوک انگشتم به آرامی جریان داشت . باید بگویم انصافا آقای احمدی آدم مرتبی بود چون لوازم کارش را قبلا آماده کرده بود . اول یک پی پت کوچک شیشه ای برداشت که وسط آن یک حباب وجود داشت ، داخل حباب آن یک مهره سفید رنگ دیده می شد، با دقت زیاد مقدار مشخصی خون داخل پی پت کشید . بعد خون را با ماده مخصوصی رقیق کرد . سپس پیپت را تکان داد و بعد آن را کنار گذاشت. رفت سراغ پی پت دیگر که داخل حباب آن مهره قرمز وجود داشت دوباره همان کارها را انجام داد .

این بار لوله بسیار نازک و باریکی را برداشته ، نوک لوله را به قطره خون سر انگشتم نزدیک کرد . دلم هوری رخت . خون به تندی داخل لوله حرکت کرد. و به زودی دو سوم لوله پرازخون شد .
سپس نوک لوله را چند بار داخل خمیر مخصوصی فروکرد . بطوریکه حدود 5 میلی مترخمیر وارد لوله شد وبدین ترتیب نوک لوله مسدود گردید. آقای احمدی دست بردار نبود این دفعه یک قطره کوچک خونم را روی یک تیغه شیشه ای انتقال داد وسپس توسط یک تیغه شیشه ای دیگر خون را در سطح تیغه اول پخس کرد . اینجا


این طوری از چپ به راست

با گذاشتن پنبه الکلی روی محل زخم نوک انگشتم . فهمیدم که دیگه کار نمونه گیری خاتمه یافته است .
ولی کار من تازه آغاز شده بود . باید تا ساعت دو بعد ازظهر در آزمایشگاه می ماندم . و چه خوب شد ماندم . پدرم از آقای احمدی بسیار تشکر کرد . و حالا ادامه ماجرا