
این تصویر روی دیوار بخش خون شناسی آزمایشگاه نصب شده بود من فوری آن را شکار کردم

هرگز به این نیندیشید که چه چیز هایی ندارید
به این بیندیشید که با چیزهایی که دارید چه کارهایی
میتوانید انجام دهید

لانست ( lancet ) کلمه انگلیسی است
که به زبان شیرین فارسی ازدیرباز
نیشتر نامید می شد.
سوزن استریلی است که بر نوک انگشت کودکان
یا پاشنه پای نوزادان بی گناه کوبند
تا خون جاری گردد
بهر آزمایش ...
مادرم پاش را تو یه کفش کرده بود . دائم زیر گوش پدرم بنای لند لند را گذاشته
می گفت : کوزه گر از کندله آب می خورد
خوب است که کارشناس هستی ، اونم از نوع آزمایشگاهی ایش .
بابا یه دفعه هم شده از پسرمان یک آزمایش خون بگیر،
ببین چقدر رنگ روش پریده ، کم خون نشده باشه ؟ بابا یه وقت ...
اینقدر مادرم گفت و گفت تا اینکه یه روز پدرم زور شد
مرا با خود به آزمایشگاه محل کارش برد .
توی ماشین کلی وعده و وعید بهم داد از توپ گرفت تا بلاخره
به دوچرخه کورسی راضی شدم.
داخل بیمارستان که شدیم یک راست رفتیم توی اطاق نمونه گیری، پدرم هرچه کرد دلش نیامد از جگر گوشه اش خون بگیرد .
پس از همکارش آقای احمدی خواست تا خونم را توی شیشه کند .
آقای احمدی مرد خوش اخلاقی بود. شانس آورده بودم انگار می شد
با کمی اصرار دلش را به رحم آورد که از خیر خونگیری ازم بگذرد .
چون فقط آزمایش سی بی سی ( CBC ) داشتم . با مشورت پدرم قرار شد مقدارکمی خون ازم بگیرند . پس خون گیری از نوک انگشتم تایید شد .
از شنیدن این حرف کلی خوشحال شدم . ![]()

آقای احمدی روپوش سفید تمیزش را با یک نظم خاصی تا کرده بود . وقتی آن را از داخل کیسه نایلون در آورد . بوی مخصوصی بلند شد انگار تازه از اطوشویی گرفته بود. به آرامی روپوشش را تن کرد با عجله یه نگاهی داخل آینه انداخت فورا یقه اش را مرتب کرد.
بعد با مهربانی سراغ من آمد.
اسمت چیه ؟
- اوم ... اوم ...علی
- به به ! علی آقا
- کلاس چندمی عزیزم؟
- می روم کلاس اول آقا
- به به ! چه پسر خوبی
دست چپم را گرفت . انگشت وسطی آن را بر انداز کرد بعد با پنبه آغشته به الکل انگشتم را پاک کرد.همینطور که انگشتم را نسبتا محکم در دستش گرفته بود. با دست دیگر
سوزنی را که دورازچشم من قبلا آماده گذاشته بود . نوک انگشتم زد . خاطره آن روزی که سربه سر زنبورها گذاشته بودم دوباره برایم تازه شد .


پدرم با دقت به خون سر انگشتم نگاه کرد. و زیرلب با خودش یه چیزی گفت .انگار شکر می کرد. همین جا بود که احساس رضایت را در چهره اش به خوبی خواندم. بعدها فهمیدم آدمهای با تجربه که در آزمایشگاه کار می کنند می توانند از روی رنگ خون غلظت خون را حدس بزنند.آقای احمدی قطره اول خون نوک انگشتم را با پنبه پاک کرد . ولی خون از نوک انگشتم به آرامی جریان داشت . باید بگویم انصافا آقای احمدی آدم مرتبی بود چون لوازم کارش را قبلا آماده کرده بود . اول یک پی پت کوچک شیشه ای برداشت که وسط آن یک حباب وجود داشت ، داخل حباب آن یک مهره سفید رنگ دیده می شد، با دقت زیاد مقدار مشخصی خون داخل پی پت کشید . بعد خون را با ماده مخصوصی رقیق کرد . سپس پیپت را تکان داد و بعد آن را کنار گذاشت. رفت سراغ پی پت دیگر که داخل حباب آن مهره قرمز وجود داشت دوباره همان کارها را انجام داد .
این بار لوله بسیار نازک و باریکی را برداشته ، نوک لوله را به قطره خون سر انگشتم نزدیک کرد . 
سپس نوک لوله را چند بار داخل خمیر مخصوصی فروکرد . بطوریکه حدود 5 میلی مترخمیر وارد لوله شد وبدین ترتیب نوک لوله مسدود گردید. آقای احمدی دست بردار نبود این دفعه یک قطره کوچک خونم را روی یک تیغه شیشه ای انتقال داد وسپس توسط یک تیغه شیشه ای دیگر خون را در سطح تیغه اول پخس کرد . اینجا


این طوری از چپ به راست

با گذاشتن پنبه الکلی روی محل زخم نوک انگشتم . فهمیدم که دیگه کار نمونه گیری خاتمه یافته است .
ولی کار من تازه آغاز شده بود . باید تا ساعت دو بعد ازظهر در آزمایشگاه می ماندم . و چه خوب شد ماندم . پدرم از آقای احمدی بسیار تشکر کرد . و حالا ادامه ماجرا
ماجرا ادامه دار است
ازاطاق نمونه گیری یک در به آزمایشگاه باز می شد. برای انجام آزمایش باید وارد قسمت آزمایشگاه می شدیم با وجودیکه پدرم مسئول آزمایشگاه بود ولی طبق مقررات بنده بدون روپوش اجازه ورود به آزمایشگاه را نداشتم . از طرف دیگرداخل رختکن آزمایشگاه روپوش به اندازه من وجود نداشت . پس باید دست به دامن بخش اطفال می شدیم . که شدیم ، سوپروایزر آن پخش آدم محترمی بود لطف کرد یک عدد ( گان سفید و نو ) در اختیار ما گذاشت که فرق زیادی با روپوش نداشت . البته گان جلویش بسته بود دو تا بند داشت که پدرم کمک کرد آنها را از پشت برایم گره خفتی زد . دستکش دست کردم وماسک زدم تا مجوز وارد به آزمایشگاه را کسب نمودم پدرم درب دستگاه سانتریفوژمیکروهماتوکریت را بازکرده بود . منتظر من بود. این دستگاه صفحه ای داشت که داخل آن 24 شیار تعبیه کرده بودند شیارها از یک تا بیست وچهارشماره گذاری شده بود ند. پدرم لوله موئینه را برداشت داخل شیار شماره یک(1) دستگاه قرارداد . به طوریکه طرف مسدود شده لوله به سمت بیرون دستگاه و روی نوار لاستیکی قرارگرفت . محافظ روی صفحه را محکم کرده سپس درب دستگاه را با دقت بست و ساعت دستگاه را برای مدت پنج دقیقه کوک نمود . دستگاه با سرعت بسیارزیادی به گردش در آمد . فکر کنم حدود 20هزار دور در دقیقه ، باید احتیاط می کردیم پس از کنار دستگاه دور شدیم ، زمان که تمام شد دستگاه خود به خود خاموش شد گذاشتیم تا دستگاه کامل از گردش باز ایستاد ، سپس با احتیاط درب دستگاه را باز کردیم . خون داخل لوله موئینه دوقسمت شده بود . قسمت رویی پلاسمای خون بود . به رنگ آب، بی رنگ، قسمت زیری به رنگ قرمز ، کمی تیره که تجمع گلبول های قرمز را نشان می داد. لوله موئینه را از داخل شیار برداشته آنرا روی خط کش مخصوص گذاشتیم .

که ازصفر تا صد درجه بندی شده بود حد فاصل خمیر و خون را روی عد صفر خط کش و بعد آخرین حد پلاسما را روی صد تنظیم کردیم . 
نتیجه مهم : حد فاصل بین گویچه های قرمز متراکم وپلاسما مقدارهماتوکریت (غلظت )
خون من را نشان می داد که به
میمنت و مبارکی عدد 32 در صد در آمد . تا اینجا فقط مختصر کم خون بودم که با مقداری قرض آهن جبران می شد . مقداردارو را باید پزشک تجویز می کرد . بد نیست بدانید اندازه طول لوله موئینه ۷۵ میلی متر وقطر داخلی آن ۱ میلی متر بود.
این هم چکیده مطلب تا اینجا بحث هماتوکریت به سلامتی تمام شد
این هم مقدار هماتوکریت خون پدرم . اگر گفتید چند در صد است ؟
![]()
واما ماجرا همچنان ادامه دارد
پیپت ملانژورهای شمارش گلبول های سفید و قرمز را روی دستگاه ویبراتور( لرزانده ) قراردادیم . برای مدت 5 دقیقه لرزه به جون پیپت ها انداختیم . تا اینکه خون با ماده رقیق کننده داخل پیپت ها خوب مخلوط گردید . در این مدت ما بیکار نبودیم
لام شمارش نئوبار ولامل مخصوص آنرا خوب شسته و خشک کردیم (من یوشکی زمینه لام نئوبار
را زیر میکروسکوپ با عدسی ۱۰ نگاه کردم این طوری بود ببینید اینجا خطوط چقدر با دقت رسم شده اند حیرتا !!! چقدر دقیق !) لامل را روی لام قرار دادیم .
پیپت ملانژور سفید را برداشته چند قطر
محلول آن را دور ریخته حالا قطره کوچکی از مخلوط خون وماده رقیق کننده را به
زیر لامل در قسمت بالای لام نئوبار هدایت کردیم . به طوریکه حجره بالای لام پر گردید . حجره پائین لام را برای شمارش گلبول های قرمز گذاشتیم همین کارها را با پیپت ملانژور قرمز انجام دادیم . 5 دقیقه لام را بدون حرکت گذاشتیم .

بعد به آرامی لام را زیر
میکروسکوپ انتقال دادیم . عدسی ده میکروسکوپ را انتخاب نموده وقتی میکروسکوپ را تنظیم کردیم یک
صفحه شطرنجی پیدا شد که داخل مربع های آن گلبول های سفید مثل دانه های خاکشی ظاهرشدند این دانه های کوچولو را یک بار من یک بار پدرم شمارش کرد . عدد حاصل را در دویست ضرب کردیم تعداد گلبول های سفید خون من به دست آمد که به سلامتی شما مقدارش نرمال بود عدسی شیئی میکروسکوپ را روی چهل تنظیم کردیم
شمارش گویچه های قرمز
قسمت پایئن لام را آوردیم گلبول های قرمز واقع در5 خانه ( چهار خانه در چهار گوشه
وحالا اندازگیری هموگلوبین :
یادم رفت که بگویم آقای احمدی مقدمات این کار را در قسمت نمونه گیری آماده کرده بودند ایشان به یک لوله آزمایش که در آن ماده زرد رنگی وجود داشت مقدار مشخصی از خون من را اضافه کرد و محتوی لوله را خوب مخلوط نمود رنگ قهوهای ایجاد گرددید . حالا ما شدت رنگ قهوه ای ایجاد شده در داخل لوله آزمایش را توسط دستگاه فتومتر اندازگیری کردیم و با یک ضرب وتقسیم ساده مقدارعدد هموگلوبین خون من به دست آمد که مقدارش یازده گرم بود که اندکی به نرمال بهکاربودم .
رنگ آمیزی لام خون : این جالب ترین قسمت کار ما بود
به نظر من تمام کارها تا اینجا جالب وجذاب بود اما همه یک طرف ، این قسمت هم یک طرف جانم به شما بگوید : ابتدا روی لام را به کمک پدرم مشخص نموده. با مداد علامت گذاری کردیم ، مقصود از روی لام همان طرف لام را می گویم که آقای احمدی در قسمت نمونه گیری خونم را رویش پخش کرده بود .لام را روی طشتک مخصوص رنگ آمیزی قرار داده ، توسط قطره چکان ، روی سطح لام الکل متانول ریختیم ، کمی صبر کردیم تا الکل پرید و سطح لام خوب خشک شد دراین مرحله خون توسط الکل روی سطح لام ثابت شد، حالا قطره قطره روی سطح لام رنگ گیسما ؟!!، ای وای نه نه ... ببخشید ، رنگ گیم سا
مطالعه میکروسکوپی را ادامه دادیم
سلولهایی پیدا کردیم کوچولو و ستاره ای شکل ، سیتوپلاسم آن ها به رنگ آبی روشن و دانه های داخل آنها بنفش رنگ بود که اندازه این سلول ها از گلبول های قرمز کوچکتربود ، نیم تا یک سوم گلبول های قرمز، به عبارت دیگر اینها کوچکترین سلول خون محسوب می شدند ، درست حدس زدید این ها
پلاکت های خون بودند .
همین طور که زیر میکروسکوپ در سطح لام گردش می کردیم به یک نوع گلبول سفید دیگر برخورد کردیم . اندازه آن کمی بزرگتر تر از گلبول های قرمز بود با هسته ای بزرگ ویک پارچه به طوریکه هسته حدود 95 درصد سیتوپلاسم سلول را پر کرده بود. اسم این سلول
لنفوسیت بود.
میدان های میکروسکوپی زیادی را یکی یکی طی می کردیم پدرم هر دانه نوتروفیل که می دید روی کاغذ یک خط کوچک مایل رسم می کرد با مشاهده یک نوتروفیل تازه در ابتدای خط اول یک خط عمود رسم می کرد این کار را ادامه می داد تا یک مربع به دست می آمد .عین این کار را برای لنفوسیت ها انجام داد با این ترفند تعداد انواع گلبول های سفید را به طور دقیق مشخص می کرد .
اینجا بود که کارمان حسابی آب باز کرد

یه سلول دیگه پیدا شد که با دوسلول قبلی هم خوانی نداشت نه نوتروفیل بود نه لنفوسیت. شبیه هیچ کدام نبود . پس چه بود؟ درست است که از قماش گلبول های سفید بود . آخه یک هسته دو لوبه داشت . داخل سیتوپلاسمش دانه های فراوان به رنگ نارنجی دیده می شد . پدرم به دادم رسید گفت این سلول ائوزینوفیل است هسته دو لوبه دارد وسیتوپلامش پر از دانه های نارنجی است . خوب عاقبت این سلول هم به خوبی و خوشی ختم به خیر شد . .درادامه کار چند تایی از این نوع سلول مشاهده کردیم که پدرم تعداد آن ها را ثبت نمود
لنفوسیت * ائوزینوفیل * بازوفیل



